خرید بک لینک
خب قضیه از این قراره که ساختار شرکت محل کار در حال تغییرات اساسیه و با توجه به احتمال شدیدِ مرتفع شدن نیاز شرکت به ui کار, ممکنه که حاجیتون از ماه دیگه بره سر کار جدیدی. لکن از اونجا که هنوز این تغییرات نه به داره نه به باره, اینجانب دو هفته ست که سر کار بیکارم, لکن باید در محل کار حضور به هم برسونم. چون مطمئن نیستن میخوان بدنم بیرون یا نه و باید ساعت بزنم فعلا که هستم. بعد از این دو هفته, دیدن که خب زشته من بیام بشینم چای بیسکوییت بخورم و هیچکار نکنم, لذا گفتن یه کاری هست کسی رو نداریم انجام بده برامون, بیا تو یاد بگیر انجامش بدی. حالا کاره چیه؟ تبدیل یه کد دلفی به کدِ سی. دلفی چیست؟ از زبان های باستانیِ برنامه نویسی. آیا من دلفی بلدم؟ خیر. آیا سی بلدم؟ در حد رفع نیازهای روزمره. آیا می دونم کدِ دلفیِ مذکور چه می کنه؟ نه. آیا کسی میدونه؟ نه. کی کد رو نوشته؟ یه مرحوم برنامه نویسی که هشت ساله ندیدنش. :)) هیچی دیگه از شنبه قراره پا رو از مرز های کامفورت زونم فراتر بذارم و بشینم سر کاری که هیچ اشرافی بهش ندارم, و ترجیحا انقدر کشش بدم که بتونن تصمیم بگیرن میخوان باهام چی کار کنن. :)) فقط امیدوارم تصمیمِ نهاییشون این نباشه که منو برای ترجمه بقیه کد های آن مرحوم نگه دارن :|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

فکر کنم ایران تنها کشوریه که یه عده از ساکنینش معتقدن به جهنم که یه عده دیگه از ساکنینش نارضایتی هایی دارن یا خواهان تغییراتی هستن, چهل ساله کمین کردن حکومتو ساقط کنن ولی ما جلوشونو می گیریم, زامبی های متصل به اجنبی پست فطرتِ بی غیرت.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

چند وقت پیش، وقتی خبرش در اومد که امبرهرد از جانی دپ شکایت کرده برای خشونت خانگی، رسانه ها و ملت ( ملتی که براشون مهمه طبیعتا، نه ما که اخبار خودمونم دنبال نمی کنیم:)) ) شروع کردن به ابراز تاسف و برائت از جانی دپ. داد سخن ها در موردِ خشونک خانگی و آزار فیزیکی سر داده شد و دفاعیه ها برای امبر نوشتند و به قاضی ها رفتند. مدتی بعد، به عبارتی همین سال جاری، اعلام کردن در فیلم بعدی «جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها»، جانی دپ نقش جوونی های گلرت گریندلوالد رو بازی خواهد کرد. برای بچه های توی خونه و بزرگسالانِ پشت کیبورد عارضم که گلرت گریندلوالد یکی از شخصیت های اصلیِ این فیلمه و بقیه ش رو هم نمیگم چون که اسپویل میشه. با وجودی که اعتراض هایی به این انتخاب وارد شد، از جمله اینکه هری پاتر و هر چی پیرامون دنیاشه یه فانتزیِ نوجوانانه و واقعا بین اون همه بازیگر در جهان هستی یه نفر با کارنامه پاک تر ( و موهای ترجیحا طلایی، اینکه دیگه چشمای دنیل رادکلیف نیست که بگین به لنز سبز حساسیت داشت عجالتا فرض کنین هری چشاش آبیه!) نبود نقش به این مهمی رو بدی دستش؟ رولینگ پشتِ این انتخاب در اومد، و در اینجا ملت دو دسته شدن. دسته ای که نمی پذیرفت جانی دپ نقش یکی از شخصیت های اصلی فیلمی به مهمیِ دنباله هری پاتر رو بازی کنه (بله، دنباله هری پاتر متاسفانه به اندازه خود هری پاتر مهمه. و بله، متاسفانه فیلمای هری پ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

کسی میدونه چطور آدم میتونه مدرکشو بذاره کاریابی برا آزاد سازیش؟ ارشد نمی خونم, بیمه نیستم, طبق قانون جدیده هنوز وقت دارم مدرکمو بدم, فقط نمیدونم باید کجا بسپارمش. :|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 10:14

یادم نمیاد هرگز موضوع انشایی داشته باشیم که توش لازم باشه خودمون رو توصیف کنیم. یا اهداف آینده مون رو. یا اینکه داریم با زندگیمون چی کار می کنیم. سالی یه بار فصل مورد علاقه مون رو توصیف کردیم، بین علم و ثروت انتخاب کردیم، شرح دادیم تابستان خود را چگونه گذراندیم، به کودک فلسطینی نامه نوشتیم، از زبان یک شیء سخن سر دادیم، و به خاطر قلم فرسایی جانسوز و دستور زبان بلیغ و کلمات شیوامون بیست گرفتیم. حتی بعضی معلم ها بهمون از هنر نویسندگی گفتن، از توصیف های هنرمندانه، از ایجاد تعلیق و کشش، از تشبیه و تلمیح، و ما به این سلاح ها مجهز شدیم تا آخرین کتابی را که خوانده ایم تعریف کنیم. ولی هیچکس از ما نخواست مفهوم خاصی تولید کنیم، یا چیزی بنویسیم که خواننده رو به فکر واداره، یا موضوعی برگزینیم که خودمون رو به فکر فرو ببره. اون شرکتی بود که گفتم عکس ابرقهرمانی خواستن اولین جایی بود که از من خواست خودم رو براشون توصیف کنم و بگم دارم با زندگیم چی کار می کنم. و من صادقانه دارم با زندگیم هیچ کار نمی کنم. تا قبل از این هم داشتم هیچ کار نمی کردم. میرفتم دانشگاه و برمیگشتم خونه، الان میرم سر کار و برمیگردم خونه.حتی به اندازه پروانه ای که بال میزنه و تو صحرای کالاهاری برف میاد هم روی جهان تاثیری ندارم. منتها فرقش اینه که اونجا آخرش یه لیسانس میدادن دستم به پاس چهارسال رفت و آمد، الان آخر هر ماه یه چیزی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

نقل است دیوید گمل ماه ها مینشست روی اسم کتاب هاش فکر می کرد. وقتی اسم درخوری می یافت دو هفته وقت میذاشت و بکوب یه رمان برا اون اسم می نوشت. درواقع انتخاب اسم برای هر چیزی, همونطور که از درگیری های روزمره آقای حدادعادل و دوستان فرهنگستان مشخصه, کاری بس سخت و روانفرساست. شما می تونید اسم عکسی که از خود گرفته می شود رو بذارید خویش انداز, یا اسم بچه تون رو بذارید آسیپولیکا, یا اسم وبلاگتون رو بذارید خرامش های روزمره ذهن حسود و رازآلود یک هویج. ولی ملت بهتون می خندن, بچه تون تو بیست سالگی باهاتون قطع رابطه می کنه و وبلاگتون به لقبِ مخفف "خرزهره" نایل میاد. اتاق فکر وبلاگ پلاکت در راستای کمک به بلاگران جوانی که سودای انتخاب اسم برای وبلاگشون رو در سر دارند, بر آن شده تا چند پیشنهاد برخاسته از تجربه رو در این زمینه گوشزد بنماید: -اگه در زمینه انتخاب اسم دو به شک هستید و ممکنه بعدا بخواید تغییرش بدید, اسم و آدرس رو مستقل از هم انتخاب کنید. آدرستون میتونه فینگیلیش اسمتون یا هر چیز نسبتا مرتبطی باشه که از سی کاراکتر کوتاه تره. -نکته بالا نباید منجر به این بشه که آدرس وبلاگتون رو havijehasoodvaraazalood بذارید. چون بهرحال ممکنه یه روز بعدنا خط فکریتون تغییر کنه و بخواید یه gilasehasoodvaraazalood باشید. تعادل رو حفظ کنید یه جوری. همه چیز رو که ما نباید بهتون بگیم. -از اسامی تک کلمه ای مثل

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

روایت داشتیم یکی بود هر چند دقیقه یه بار با آجر میزد تو سر خودش. بهش میگن چرا همچی می کنی؟ میگه آخه اون وقتایی که نمیزنم خیلی حس خوبی دارم لامصب!

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

-بلیتا رو رزرو کردی؟

+نه، نشد.

-چرا؟! جا بود که!

+پنج تا صندلی کنار هم تو هیچ سانسی نمونده بود بابا.

-...ما چهار نفریم...

+...

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

به فرزندان خود یاد بدید زمین بخورن. یاد بدید زمین بخورن و بعدش بلند شن. یاد بدید تا خونه سینه خیز نیان, تا آخر عمرشون قل نخورن, همونجا که زمین خوردن سکنی نگزینن تا زیرشون چمن دراد. پاشن, وایسن, ادامه بدن, ول نکنن.


+وی اولین زمین خوردن زندگیش به هجده سالگیش برمیگشت که رتبه کنکورش شد 1525. زان پس صداش می کنن نشسته در چمنزار.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

بعضی روزا هیچی پیش نمیره. میای دانشگاه میگن مدرکتو الکی گفتیم دو هفته پیش پست کردیم، الان پست می کنیم به خدا؛ میگی کد پیگیری پستیش رو بهم بدین میگن نه حالا هنوز که پست نکردیم که، شنبه بیا قربونت. میری با فلان استاد صحبت کنی نیومده. با بیسار استاد صحبت می کنی کارت رو راه بندازه میگه باشه و تا الان که چهار ساعت گذشته هیچی به هیچی و یحتمل فراموشش شده اصن. نهار سفارش میدی یک ساعت و ده دقیقه دیر میاد. نهار میاد و قاشق چنگال همراهش نیست باید با کوله و دفتر دستک بری بوفه یه جفت چنگال بگیری با چنگال کوفت کنی. برای پگاه که قراره ساعت یک امتحان بده نهار نگه میداری و نه اس ام اس هاتو جواب میده نه زنگ زدنتو، میری در کلاس میبینی از اونجا رفته ن. از اون طرف از شرکت زنگ میزنن که سیستممون پوکیده پاشو بیا کمک کن و تو این سر دنیایی و نمیخوای خودتو هلک هلک بکشونی اونجا. سیستم گوارشیت به خاطر دیر خوردن نهار هم میریزه و نظر به اینکه تنهایی مجبوری هر نیم ساعت با یه کوله که توش سه کیلو لپ تاپه بری دستشویی. حالا تو این رفت و آمد ها چون وسطِ لبت هم چاک خورده به هر آشنایی لبخند میزنی دهنت پر خون میشه. دیگه فقط منتظرم ملخ ها حمله کنن به تهران همه مونو زنده زنده بخورن.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44


برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

بهترین راه اعتراض به جیره بندی اینترنت چیه؟

+البته اگه دسترسی به روابط بین الملل واقعا مشکل جوانان ماست و نمیخواین فقط به تبیان و فیلیمو دسترسی داشته باشید عرض می کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

من آدمِ خوشبینی نیستم. در محور افقیِ بدبینی و خوشبینی، من در منتها الیهِ منفیِ بی نهایت قرار دارم. اینو همه میدونن. حتی شما. اما من هم یکی مثل شما، همه چیزِ زندگیم دست خودم نیست. به عنوان یک ایرانی، بخش اعظم زندگیم رو هواست حتی. صبح که بیدار میشم نمیدونم ولدمورت ظهور کرده یا نه. اما من هم برای آینده م برنامه هایی میچینم. دستاورد هایی، تجربه هایی، سفرهایی، خرید هایی، چیزهایی برای آینده م مدنظر دارم. تا یه جایی، مثلا تا اینجا که کار کنم، پس انداز کنم، یا سرمایه گذاری، دست خودمه. اما اینکه اون برنامه ی برای آینده به موقع در دسترسِ من قرار بگیره و من به موقع برای دسترسی بهش واحد شرایط بشم، دست من نیست. تورم دست من نیست، اینکه مسئول آموزشِ کار راه ننداز دانشکده ما دقیقا وقتی کار من بهش گیره ترفیع میگیره میشه مسئول فارغ التحصیلیِ دانشگاه دست من نیست، اینکه هزار نفرِ قبل من چی انتخاب می کنن که بهشتی به من میفته دست من نیست حتی. من باید زمینم رو شخم بزنم، دونه م رو بکارم، دستم رو زیر چونه بزنم و منتظر باشم که بارون بیاد. من میدونم کجا زندگی می کنم، میدونم آب و هواش چطوره، میدونم مظنه بارش سالیانه ش چقدره، بذرم رو انتخاب کرده م، تا اونجاش که با من بوده مهیا کرده م و بقیه ش یا بخت یا اقبال. بعضی وقتا بارون میاد. بعضی وقتا نه. مرز بین امید و خوش باوری کجاست؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

الف-مدتیه حس می کنم کی بوردِ ذهنم شیفت و آلت گرفته، رفته رو زبانِ تاسمانیایی. یا اسکاتیشِ باستانی. اینجا پست میذارم همه تون یه چیز دیگه برداشت می کنین، تو کانالم چیزی می نویسم همه به قهقرای سوءتفاهم میرن، تو توییترم جمعی در دره های عدم وجود درک متقابل دست و پا میزنن، برا دوستام درد و دل می کنم از اهمیت روابط فی مابینِ گودرز و شقایق داد سخن سر میدن، میرم خرید طنابِ درازِ کلفتِ سیاه بخرم فروشنده برام نخِ کوتاهِ نازکِ سفید میاره، سر کار ریپورت ارور می کنم به عنوان فیچر ریلیز ثبت میشه، کم کم دارم تصمیم میگیرم جمع کنم برم استرالیا، یه قبیله بومی پیدا کنم که منو به فرزندی قبول کنن. اونا حرفای منو بیشتر نفهمن امکان نداره کمتر بفهمن. یعنی عمرا ها، ابدا. در این زمینه مولانا جلال الدین بلخی می فرماد که همدلی از همزبونی...فلان. ب-با حافظه ای به گنجایش یک عدد نمو به علاوه یک عدد دوری، چطوری زندگی می کنید خداییش؟ یعنی همینطوری که یه مکالمه رو ده بار با من دارین و هیچیشم یادتون نمیاد، بین خودتونم یه مکالمه رو ده بار با هم دارین و هیچیشم یادتون نمیاد؟ نمیشه یه سیستمی تعبیه کنین که اطلاعات مکالماتتون رو با کلمات کلیدی و تگ و لینک توش ذخیره کنین قابلیت بازیابی هم داشته باشه؟عمرخودتونه که هدر میره هیچی، من از دفعه یک و نیمم به بعد که یه مکالمه رو از اول با یه نفر داشته باشم مغزم صدای رنده کردنِ هوی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

صفحه بندی